|
از تو سرودن کار سختی نیست فقط کافی است غم چشمانت ذهنم را تسخیر کند .... شیرینی خاطره هم از آن ِ تو فقط بگذار لحظه ای تو را نفس بکشم ....! نه این راه به آخر می رسد....و نه این ناتمامی من شبی تمام می شود .. نه ، نمی خواهم فاتح قلعه های پولادی و قله های بلند باشم .... و نمی خواهم نامم را به بهانه بیاورند ... و دلم را خوش کنم که روی تکه کاغذی یا روی جلد کتابی و یا در افسانه ای قدیمی جاودانه شده ام ... نه دلم نمی خواهد اصلا نامی یا نشانی یا حرفی و حدیثی از من جایی جلوه کند ... و یا به انگشت نشانم دهند که بله ، این "همان کس " است.... نه اینها را نمی خواهم! و در میان این همه حجم نخواستن هایم ، خواستن هایی هست که تو میدانی... نشانی مرا از دلت بپرس...نشانی مرا تو میدانی ... در میان این حجم نخواستن هایم ، یک خواسته هست که میدانم ناتمام میشود .. تنها می خواهم لحظه ای یادم کنی و نه این راه تمام میشود و نه این خواسته ی ناتمام ، تمام ....! همه چیز از یک خواستن شروع شد. و توانستن، که قرارداد کرده ایم در امتدادش باشد. خواسته ایم که در این تاریکی ، فانوس به دست بگیریم تا بیراهه را "راه" ننامیم و گم نشدن، آرزویمان باشد. ادعایی اگر هست در نام "سمپاد" ، در هوش نیست که فقط خدا خالق اندازه هاست. در علم است که با ادب رنگش می زنیم، در آموزش است، که پرورشمان دهد. ادعایی اگر هست، در نام نیست، در آرمان است. اگر دیروز را با امروز جمع می زنیم برای حیات فردای سمپاد، هدف غرور ما سمپادی ها نیست، غرور ما ایرانی هاست...که دست هایمان، ساختن خشت خشت فرداهایش را آرزو می کنند. خواستن هایمان را پله پله چیده ایم تا گام هایمان، قدم به قدم ، راهیشان باشند. فانوس به دست گرفته ایم. ادعایی اگر هست، در فـــــــردای خورشید است. یاور سمپادی من! ساختن را، به یاد دستانت بیاور... به امید ِ روشنی ِ تا همیشه ی پرتوهای سمپاد. به امید ایــــــــرانی، پر از خورشید...
پ.ن : به بهانه افتتاح نمایشگاهمون !
توضیح : سمپاد = سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان خاطرات را زنده کنیم همان گونه که به ما جان دادند تا زندگی کنیم : دلتنگی شاید مثل گیر افتادن گنجشکی است در لابه لای پنجره ، مثل حال و هوای موج هایی که با برخورد به صخره از هم می پاشند ، مثل گریه کودکی برای عروسکش ، مثل انتظار شبانه آفتابگردان برای طلوع دوباره خورشید ، مثل زمانی که حتی برای یک دم ، نفس کم می آوری ! مثل بغض نشکسته ، آه بارانی دل ... و دلتنگی دریاست که انتهایش پیدا نیست .. و دریا زیباست ...! * آنجا که ایستاده می خوابم ، عمیق تر از هر خوابی ، دلم شانه هایت را التماس می کند ... و چه سخت است بی تو بودن و بی تو زیستن ! قلب من و تو را پیوند جاودانه مهری ست در نهان پیوند جاودانه ما ناگسسته باد تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد ....! "حمید مصدق" هنوز تمام آسمانها را به دنبال تو سیر می کنم هنوز تمام پنجره ها را به امید روی تو باز می کنم هنوز خش خش برگ ها را به پای قدم های تو می نویسم هنوز چشمانم را برای یک لحظه تنها یک لحظه با تو بودن می بندم و رویای تو سیرابم می کند هنوز باد که خودش را به در می کوبد می گویم : آمدم ! و در به هوای تو باز می شود ... با/بی ربط : خودت را از کسی پس نگیر ، شاید این تنها چیزیست که او دارد .... با خیال تو اوج می گیرم ،سبز می شوم و بالا می روم .... می خواهم با تو تا بی نهایت پرواز کنم .... دل دریایی ات آبی ام می کند .... غرق می شوم در آب زلالت .... امید دارم ، امیدوارم ....به زندگی ، به خودم ، به .... و "حافظ " به من انرژی می دهد و صورتی ام می کند .... آه .... نیستی ... وقتی نیستی ..! نه ...!! اینها فکرهای خاکستری ست که گاه می خواهد در ذهنم حک شود اما نیامده ، پاک می شود ... با تو می نویسم ... با تو از بودن می نویسم ... از لبخنــــد ... از زندگی... از خدا ... و نورانی می شوم... گرمای محبتت .... داغم می کند ..... نارنجی می شوم .... قلبم را از کینه ،نفرت و هر آنچه که مانع از رسید به توست پاک می کنم ... سپید می شوم... و عشق تو سرخم می کند .... صدا کن مرا. پ.ن : صدای آب می آید ..... به بهانه ١۵ مهـــر ، سالروز تولد عارف آب و زمین و درخت .... سهراب .... تو را به ستاره ها قسمت می دهم به من بگو که در شب چشمانت چه داری که اینگونه آرامم می کند ؟؟!! . . . . . می خواستم بنویسم از درونم ، از احساسم اما کلمه ها هم در مقابل تو کم می آورند .... پ.ن : دیشب از لب پرتگاه خلوتم سُر خوردم اگر پل خیال تو نبود در هجوم رودخانه تنهاییم می مُردم .....
|